اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

شام غریبان

خونه عزیز بودیم از خواب بیدار شدیم عزیز هم تدارک شام دیده بود تا شام ما و دایی اکبر اینا اونجا بمونیم ساعت ۶ونیم غروب بود که زندایی وسلین اومدن تا باهم به شام غریبان بریم آقاجون هم یه بسته شمع رو بین تو وسلین تقسیم کرد .. ساعت ۷ بود که به سمت مسجد سقای کربلا حرکت کردیم یه گوشه نشستیم که یه دسته از یه مسجد دیگه اومدن وقتی دسته مهمان رفتن مراسم شام غریبان شروع شد و شمع های تو وسلین روشن شد تا آب شدن شمع ها نشستی کنارش بعدش دوباره با بچه ها مشغول بازی شدی پسر قشنگم .. امیدوارم هر آرزویی داری برآورده بشه و همیشه سالم و سلامت باشی بهترینها رو برای تو وداداشی آرزو میکنم عزیزای دلم... الهی اون دعاهای طولانیت هم برآورده بشه😂 همیشه بعد نا...
10 مهر 1403

عاشورای ۱۴۰۳

سه شنبه روز عاشورا من صبح زود بیدار شدم وتورو ساعت ۸ونیم بیدار کردم تو خیلی خوشحال شدی از اینکه رو قولم موندم و بیدارت کردم باهم صبحانه خوردیم و آماده شدیم و بابا همچنان خواب بود تو بیدارش کردی اما بیدار نشد خلاصه اینکه خواستیم خودمون تنها بریم که بابات چشماشو باز کرد گفت منم میام .. ماهم منتظر موندیم تا اونم صبحانه بخوره وآماده بشه خلاصه اینکه خیلی وقتمون گرفته شد خودت که اماده شدن بابا رو میدونی🫤 ساعت فک کنم ۱۰ بود که از خونه زدیم بیرون هوا آفتابی وگرم بود یه مسیری رو پیاده رفتیم بعد تاکسی گرفتیم تا تکیه ایرایی رفتیم و یه جا واسه نشستن پیدا کردیم تا دسته هایی که رد میشن رو ببینیم یه چندتا دسته دیدیم دیگه ساعت ۱۱ونیم شده بود و خبری نب...
10 مهر 1403

تاسوعا

شب قبل تاسوعا هم به اتفاق ددی اینا و عمه آزاده شام خونه عموجلال دعوت شدیم ساعت ۸ بود که ددی اومد دنبالمون باهم رفتیم خونه عمو جلال کمی نشستیم و شام خوردیم توهم کمی بازی کردی وبا ددی کشتی گرفتی بعد تصمیم گرفتیم همه باهم بریم موکب ساعت ۱۰ونیم بود که آماده شدیم و حرکت کردیم وقتی رسیدیم آروم وقرار نداشتی بر خلاف همیشه اون شب بیشتر اذیت کردی مخصوصا ددی رو که دستشو میکشیدی و با خودت همه جا میبردی خلاصه حکومت میکردی اون شب خیلی خسته شده بودیم همه حواسمون فقط به تو بود که یه وقت تو شلوغی محو نشی ... بعد تو با ددی به تکیه خاورمحله رفتی تا ماشین هارو واسه دسته روی تاسوعا آماده کنن یه ساعتی با ددی تو تکیه بودی بعد باهم بخونه برگشتیم .. فرداش د...
10 مهر 1403

محرم ۱۴۰۳

عزیز دلم دیگه به روزهای محرم نزدیک شدیم ۱۶ تیر شنبه اول محرم بودو همه جا پر از موکب بود تو شهر همه جا صدای مداحی به گوش میرسید و همه جا شربت و چای و نذری های متفاوت پخش میشد .. ما چند شب اول بیرون نرفتیم تقریبا شب پنجم بود که رفتیم موکب پل سوم به همراه زندایی سارا وعزیز اینا .‌.. شام عدس پلو میدادن ماهم برنج نذری گرفتیم و همونجا نوش جان کردیم بعد تو وسلین فقط در حال شیطنت بودین که بالاخره خوردی زمین سر زانوت زخم شد اما با همون پای زخمی به بازی کردنت ادامه دادی ولی وقتی خونه اومدی فقط گریه میکردی که پام درد میکنه خیلی عصبانی شدم و قرار شد اگه بازم همینقدر اذیتم کنی دیگ جایی نبرمت بهم قول دادی که دیگ بچه خوبی میشم و اذیت نمیکنم اما ...
10 مهر 1403
1